شعر شیشه ای

پدرم شیشه می کشد
شیشه می شکند
من هر روز شیشه های شکسته را جمع می کنم
شیشه ی صبر مادر هم ترَک خورده است
مادرم شیشه های مردم را پاک می کند
بغض هایش بر شانه ی شیشه ها آوار می شود
غرورِ شیشه ای اش می شکند
وَ خون گریه می کند …
رگِ فکرِ پدر را هم شیشه بریده است !
وَمن در انعکاسِ شیشه ها دیدم
پدرم را که دود می شد تلخ ….
از پشت شیشه ها
تصویرِ پدر نا مشخص است
نمی دانم
شیشه می کشد
شیشه می شکند
وَ یا خونِ خود را در شیشه می کند
زمستان است !
بر بخارِ شیشه ها می نویسم « پدر»
خیلی زود آرزوهایم دود می شود …
شرم نکرد آن شیشه فروش ؟
شیشه هایش را به چند می فروخت ؟
کاخ شیشه ای اش را که ساخته بود
خونِ هزاران مرد را در آن کرده بود !
غولِ چراغی کاش
در شیشه می کرد
دیوِ پلیدِ شیشه ها را …
دود های شیشه ای را کاش
سنگ کودکی بازیگوش می شکست !
اندازه ی فهمِ خواهرم به این شیشه ها نمی رسد
مادرم اورا بغل می کند
و از پنجره ای که شیشه ندارد
به او نشان می دهد
قلب هایی را که در آن شیشه فرو رفته ا ست!
تا باور کند می شود
نه شیشه کشید
نه شیشه شکست
نه خونی را در شیشه کرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *