لب خوانیِ چشمها…

(1)
خالی شده ام
هر چقدر بتِکانی ام
واژه ای از من نمی چکد
همه ی حرفها را چشمهایم زده اند …
(2)
با قلم موی اشک
بر بومِ گونه
طرحِ گریه می کشم
رنگ خیس و خسته ام
خراب می کند
طرح زیبای ماندنت را …
(3)
هزار قصّه هم
کودکی های مرا خواب نکرد
من از تمام رویاهای بافته و نبافته ام عبور کرده ام
پاهای رفتنت
کودکِ گریه های مرا تکان تکان می دهد
لالایی ِ تلخی ست
این بغض ها که خواب نمی شوند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *