همیشه دیر می شود …

(1)
مرگ در من راه می رود
من فرو ریخته ام
وَ این لحظه ها بیهوده در من
لم داده اند
صدای تنهایی ام نزدیک ترمی شود
و کاری از دستِ گریه های تو بر نمی آید
چشمهایت را بردار
تا آسوده چشم بر هم بگذارم…

(2)
همیشه دیر می شود
وَ همیشه من از تو جا می مانم
مثلِ قطار رد می شوی
دستهایی که برای تکان دادن بالا آمده اند
برای شکستنِ شیشه ی رفتنت
سنگ می شوند …

(3)
دانه دانه
امیدهایی که می کارم
زرد می شوند
وَ من بین ماندن و مردن
ماندن را ذره ذره
جان می کَنم…

(4)
در این قفس
هوا پس است و نفس
کم آورده ام
اینبار که از بهار آمدی
برایم هوا بیاور…

(5)
دامنه ی آه من
در قلّه هم که باشی
تا دامن خوشبختی تو
کشیده خواهد شد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *