واژه هایم می رقصند…

(1)
صدای خام من
در کوره ی سکوت
آبدیده می شود
وَ قالب قالب
فریادهای سرخ بیرون خواهد آمد ….

(2)
لکّه های سیاهِ کمربندت
-همان که یادگار برایت خریده بودم
بر تنم به یادگار مانده است …
پدرم در شهر خودم
مرا به غربت فرستاد
با لباسِ سپید آمدم به خانه ات
با لباسی سیاه امّا
بیرون خواهم گریخت
یقین دارم زندگی
در رنگهای سیاه
جاری تر است …

(3)
لب هایت
َترَک خورده است
بس که پا برهنه
میانِ بوسه های من
دویده است ….

(4)
در جنگلِ خیابانها
دود سبز شده است
وقتی اکسیژن
همان سکوت است
در ختانِ شهر
عمودی می میمیرند
ریه های گفتنم
کم کم از کار می افتد
بی آنکه فقط یک بار
فقط یک بار
عمیق تنفّس کرده باشم ….

(5)
اندیشه ام می زند و
واژه هایم می رقصند …
قلم تک نوازی می کند ،
…وَ فقط لب های تو برایم کف می زنند !!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *