گریه، زبانِ دوم من است …

(1)
هوا سرد است و
آتشِ نگاهِ تو روشن ….
چایِ باران
در فنجانِ قهوه ای چشمم
دَم کشیده است…
نترس !
لب های شانه ات را نزدیک تر کن
دردهایم از دهن افتاده است …

(2)
در کافه ی تنهایی ام
خاطراتت
دود می شود
حلقه حلقه
دورِ چشمم…

(3)
گریه، زبانِ دوم من است …
گاه گاهی تکلّم می کنم
با لهجه ی بارانی ام !
لکنتِ بغض دارم و مردم
خالی می کنند نم نم
دور و برم را …
حرفهای نم کشیده ام فقط
روی شانه های تو خشک می شود
مرا ببخش اگر
زبانم تند می شود گاهی ….

(4)
بمان….
بگذار ابرهای حادثه بگذرند !
بارانیِ صبوری ام را
نپوشیده ام هنوز…

(5)
یوسف من !
هزار زلیخا در من
به کمین نشسته است !
تا خونین شدنِ پیراهنت ،،،
برّه های احساسِ مرا
یک به یک
سر خواهند برید
بگو عشق را
از کدام چاه باید
بیرون کشید…؟

(6)
آنچنان رفته ای
که انگار مرده ام
بی انصاف !
مرده ها را هم
یاد می کنند گاهی
با گلی ، گریه ای ، آهی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *